این مطلب رو به اشتراک بذار
کمالگرایی چه بلایی سر علاقهمون به خوانندگی میاره؟

اگه عنوان این مقاله توجهت رو جلب کرده، احتمالاً تو هم یه جایی از مسیر یادگیری آواز با کمالگرایی درگیر شدی.
شاید هر بار که میخوای شروع کنی، یه صدایی توی ذهنت میاد و جلوتو میگیره؛ مثلاً میگه: «صدات برای خوانندگی خوب نیست»، «اگه نتونی درست انجامش بدی چی؟» یا «اگه بقیه صداتو بشنون و مسخرهات کنن چی؟»
شاید حتی شروعش هم کردی، ولی با همون اولین اشتباهها یا اولین جاهایی که صدات اون چیزی نبوده که توی ذهنت تصور کرده بودی، ناامید شدی و با خودت گفتی: «شاید من برای خوانندگی ساخته نشدم.»
کمالگرایی خیلی وقتها خودش رو شبیه دلسوزی نشون میده. انگار میخواد از ما محافظت کنه که بد اجرا نکنیم، خجالت نکشیم یا شکست نخوریم. اما گاهی همین صدای به ظاهر مراقب، باعث میشه کاری که دوستش داریم رو مدام عقب بندازیم یا اگرم انجامش میدیم ازش لذت نبریم.
و نتیجه چی میشه؟ یا علاقهمون به خوانندگی یه گوشهٔ ذهنمون، توی رویاها باقی میمونه یا انقدر خودمونو موقع تمرین و اجرا سرزنش میکنیم که دیگه از نظرمون میافته.
اما واقعاً مشکل کجاست؟ حقیقتاً توی چیزی کمبود داری و ذهنت داره منطقی برخورد میکنه؟ یا داری انتظاراتی از خودت میذاری که حتی گاهی فرصت شروع کردن و تجربه کردن رو هم ازت میگیرن؟
توی این مقاله میخوایم با هم همین چیزها رو بررسی کنیم؛ ببینیم کدوم فکرها واقعاً مانع ما شدن و چطور میتونیم ازشون عبور کنیم.
اما اول یه سؤال مهم:
اصلاً مگه کمالگرایی بده؟ یه صفت باحال به نظر میرسه که!

کمالگرایی همیشه دشمن ما نیست. اتفاقاً همین میل به بهتر شدن، گاهی باعث میشه با علاقه بیشتری تمرین کنیم، کوشاتر باشیم و مهارتمون رو ارتقا بدیم.
اینکه بخوای خوب بخونی، صدای بهتری پیدا کنی یا از اجرای خودت راضی باشی، چیز بدی نیست. مشکل از جایی شروع میشه که مرز بین «بهتر شدن» و «بینقص بودن» کمکم از بین میره.
یه وقتهایی فقط میخوای پیشرفت کنی؛ یعنی میدونی هنوز اول راهی، میدونی اشتباه بخشی از یادگیریه، بعضی نتها درست درنمیاد و بعضی تمرینها نیاز به زمان و تکرار دارن.
اما یه وقتهایی ذهنت میاد وسط و کلی قانون سختگیرانه میذاره:
- «تا وقتی مطمئن نشدی استعداد خوانندگی داری، شروع نکن.»
- «تا وقتی عالی نشدی، نباید برای دیگران اجرا کنی.»
- «تا یه جلسه تمرینی رو بدون اشتباه تموم نکردی، فکر نکن پیشرفت کردی.»
اینجاست که کمالگرایی دیگه به رشدت کمک نمیکنه؛ شروع میکنه سر راهت مانع گذاشتن.
پس بین اینکه بخوای به سمت عالی شدن حرکت کنی و اینکه بخوای همهچیز بینقص باشه، فاصله زیادی وجود داره.
تلاش برای عالی شدن بهت انرژی میده که یاد بگیری و جلو بری. اما تلاش برای بینقص بودن باعث میشه هر اشتباه کوچیکی رو نشونهٔ ناتوانی ببینی و به جای اینکه از مسیرت لذت ببری، مدام خودت رو قضاوت کنی.
درحالیکه خوندن، مثل هر مهارت دیگهای، با همین قدمهای کوچیک، همین اشتباهها و همین تجربههای ناقص ساخته میشه.
حالا شاید با خودت بگی: «مطمئن نیستم چیزهایی که توی سر من هم میچرخه واقعاً مربوط به کمالگرایی باشه.»
خیلی خب! پس بیا چک کنیم:
کمالگرایی چجوری خودش رو توی مسیر آوازت نشون میده؟

کمالگرایی با یه جمله واضح نمیاد سر راهت و بگه: «سلام، من کمالگراییام. اومدم که اذیتت کنم و جلوی پیشرفتت رو بگیرم!»
اتفاقاً خیلی وقتها با جملههایی میاد که کاملاً منطقی به نظر میرسن:
- «الان زمان مناسبی برای شروع نیست.»
- «بذار اول بیشتر آماده بشم، بعد میرم سراغش.»
- «بذار اول مطمئن بشم اصلاً استعدادش رو دارم، بعد اقدام میکنم.»
- «بذار همهچیز رو کامل یاد بگیرم، بعد میذارم کسی بشنوه.»
و چون این جملهها در ظاهر منطقی هستن، ممکنه مدتها متوجه نشیم که دارن ما رو از چیزی که دوست داریم دور میکنن.
اما پشت خیلی از این فکرها، یه ترس پنهانه:
ترس از اینکه کافی نباشیم، اشتباه کنیم، قضاوت بشیم یا نتیجهٔ کارمون اون چیزی نباشه که از خودمون انتظار داریم.
برای همین، کمالگرایی فقط قبل از شروع کردن سراغمون نمیاد. گاهی وسط مسیر هم خودش رو نشون میده:
وقتی بعد از چند ماه تمرین هنوز از خودمون راضی نیستیم، وقتی یه اجرای نهچندان خوب رو به حساب «من استعداد ندارم» میذاریم، یا وقتی به جای دیدن پیشرفتهامون فقط فاصلهمون با یه اجرای ایدهآل رو میبینیم.
حالا بیا این صداها و ترسها رو یکییکی بررسی کنیم. شاید وقتی از نزدیک نگاهشون کنیم، ببینیم بعضی از این غولهایی که مدتها جلوی ما ایستادن، اونقدرها هم شکستناپذیر نیستن.
غول اول: «من صدای خوبی برای خوانندگی ندارم.»

یکی از قویترین فکرهایی که میتونه جلوی شروع کردن ما رو بگیره، اینه:
«من صدای خوبی برای خوانندگی ندارم.»
شاید این فکر از اونجا میاد که وقتی صدای خوانندههای حرفهای رو میشنوی، صدای خودت رو با اونا مقایسه میکنی و با خودت میگی:
«من هیچوقت نمیتونم اینطوری بخونم» یا «من همچین صدای دلنشینی ندارم.»
اما اینجا یه نکتهٔ مهم وجود داره: ما داریم یه لحظه از صدای خاممون رو با نتیجهٔ سالها تمرین یه آدم ماهر مقایسه میکنیم.
هیچکس از روز اول، صدایی که امروز ازش میشنویم رو نداشته. شناخت ویژگیهای مختلف صدا، کنترل کردنشون، مدیریت نفس، درست خوندن نتها و تکنیکهای آوازی، همه مهارتهایی هستن که کمکم ساخته میشن.
مشکل کمالگرایی اینجاست که از ما میخواد قبل از اینکه مسیر رو طی کنیم، یه چشمه از نتیجه نهایی از خودمون نشون بدیم.
انگار به کسی که تازه میخواد یه زبان جدید -مثلاً ژاپنی- یاد بگیره بگیم:
«اول یه کم ژاپنی صحبت کن تا ببینم استعدادش رو داری یا نه.»
یا به کسی که هنوز ساز زدن بلد نیست بگیم:
«اول یه قطعه بزن ببینم اصلاً تواناییاش رو داری یا نه.»
در حالی که دقیقاً برعکسه؛ ما تمرین میکنیم تا به اون توانایی برسیم، نه اینکه اول به اون توانایی برسیم و بعد بریم سراغ تمرین کردنش.
پس سؤال درست این نیست که:
«آیا من صدای خوبی دارم؟»
اینه که:
«آیا من حاضرم برای صدام وقت بذارم و اجازهٔ امتحان کردن رو بهش بدم؟»
غول دوم: «من وقت کافی برای یادگیری آواز ندارم.»

این یکی خیلی منطقی به نظر میرسه. کار داری، درس داری، رفتوآمد داری، هزار تا مسئولیت ریز و درشت هم هر روز از یه گوشه پیداشون میشه. پس ذهنت خیلی راحت نتیجه میگیره:
«من واقعاً وقت یاد گرفتن آواز رو ندارم.»
ممکنه واقعاً هم روزهای شلوغی داشته باشی؛ قرار نیست وانمود کنیم همهمون یه عالمه وقت خالی داریم که نمیدونیم باهاش چی کار کنیم. اما کمالگرایی یه ترفند دیگه هم این وسط داره: از «تمرین کردن» یه پروژهٔ خیلی بزرگ میسازه.
مثلاً توی ذهنت تمرین آواز یعنی باید هر روز یه ساعت وقت آزاد داشته باشی، یه زمان کاملاً مناسب و خلوت پیدا کنی و همهٔ تمرینها رو بیکموکاست پیش ببری تا آخرش احساس کنی تمرین مفیدی داشتی.
خب با این تعریف، معلومه که پیدا کردن وقت مناسب برای تمرین سخت میشه!
اما اگه قرار نباشه هر بار یه جلسهٔ تمرینی بینقص برگزار کنی چی؟ اگه امروز فقط ۱۵ دقیقه فرصت داشته باشی و همین زمان برای برداشتن یه قدم کوچیک کافی باشه چی؟
اینجا همون مرز بین تلاش برای «بهتر شدن» و «بینقص شدن» دوباره خودش رو نشون میده. تلاش برای بهتر شدن میگه: «امروز هرچقدر میتونی یه قدم جلو برو.»
کمالگرایی میگه: «اگه نمیتونی کامل انجامش بدی، اصلاً فایدهای نداره.»
و همین «اصلاً فایدهای نداره» میتونه باعث بشه ماهها و سالها عقبش بندازی، فقط چون زمان ایدهآلت هنوز از راه نرسیده.
بد نیست یه بار بدون سرزنش کردن خودت، واقعاً به زمانهای روزت نگاه کنی. نه برای اینکه ثابت کنی «دیدی وقت داشتی و تنبلی کردی!»؛ فقط برای اینکه ببینی آیا بین این همه کار، چند دقیقهای هست که تا حالا اونقدر کوچیک به نظر میرسیده که اصلاً حسابش نمیکردی؟
پس برای شروع لازم نیست یه تیکهٔ بزرگ از زندگیت رو خالی کنی. شاید فقط لازم باشه یاد بگیری از همون تیکههای کوچیک استفاده کنی.
غول سوم: «سن من برای یادگیری آواز مناسب نیست.»

این یکی معمولاً با یه سری مقایسه شروع میشه.
مثلاً خوانندههایی رو میبینی که از بچگی کلاس موسیقی میرفتن یا از جوونی اجراهای حرفهای داشتن. اینجاست که ذهنت خیلی سریع حسابوکتاب میکنه:
«خب دیگه، من خیلی دیر به فکر افتادم.»
بعد هم کمالگرایی آروم یه مانع تازه میذاره جلوت:
«اگه قرار بود توی این کار خوب بشی، باید خیلی زودتر شروع میکردی.»
اما اینجا دوباره داری «شرایط ایدهآل» رو با «امکان یادگیری» قاطی میکنی.
بله، سن میتونه با تغییراتی توی صدا و بدن همراه باشه و کسی که از کودکی آموزش دیده هم طبیعتاً سالهای بیشتری برای تمرین و تجربه داشته. اما هیچکدوم از اینها به این معنی نیست که بعد از یه سن خاص، دیگه نمیتونی آواز یاد بگیری، صدات رو بهتر بشناسی یا مهارت خوندنت رو ارتقا بدی.
اصلاً یه سؤال مهمتر: قراره برای چی آواز یاد بگیری؟
اگه هدفت اینه که یه روز دقیقاً مثل فلان خوانندهٔ حرفهای بخونی که از بچگی آموزش دیده و سالها تجربه و تمرین پشت سرشه، داری خودت رو با معیاری میسنجی که لزوماً نه واقعبینانهست و نه اصلاً برای مسیر تو مناسبه. قرار نیست هر کسی که آواز یاد میگیره به همون سطح مهارت، تسلط یا جنس اجرا برسه.
اما اگه میخوای خوندن رو یاد بگیری، صدای آوازیت رو بهتر بشناسی و پرورش بدی، آهنگهایی که دوست داری اجرا کنی و کلاً از خوندن لذت ببری، چرا باید گذشته تعیین کنه که امروز شروع کنی یا نه؟
ذهن کمالگرا معمولاً میگه:
«یا باید در بهترین سن ممکن شروع میکردی، یا الان دیگه فایدهای نداره.»
اما بین «بهترین زمان ممکن» و «دیگه هیچ فایدهای نداره» یه عالمه جا برای زندگی کردن، یاد گرفتن و لذت بردن وجود داره.
گذشته رو که نمیتونی عوض کنی. شاید واقعاً دوست داشتی ده سال پیش شروع میکردی و نکردی. اما اگه امروز هم فقط به این اکتفا کنی که «کاش زودتر شروع کرده بودم»، چند سال دیگه ممکنه دقیقاً همین جمله رو دربارهٔ امروزت بگی.
غول چهارم: «میترسم نیمهکاره رهاش کنم.»

این ترس معمولاً وقتی پررنگتر میشه که قبلاً هم یه چیزی رو با ذوق شروع کرده باشی و بعد وسط راه رهاش کرده باشی.
اونوقت ذهنت خیلی زود پروندهٔ قبلیها رو میکشه بیرون:
- «تو که دفعهٔ قبل هم ادامه ندادی.»
- «از کجا معلوم این یکی رو ول نکنی؟»
- «اگه دوباره کلی وقت و انرژی بذاری و آخرش نصفهنیمه بمونه چی؟»
ظاهرش منطقیه؛ بالاخره داری از تجربهٔ گذشتهات استفاده میکنی. اما کمالگرایی یه شرط پنهان بهش اضافه میکنه:
«تا وقتی مطمئن نیستی میتونی تا آخرش ادامه بدی، اصلاً شروع نکن.»
و خب، مشکل اینجاست که قبل از شروع تقریباً هیچکس نمیتونه همچین تضمینی بده.
ممکنه چند هفته عالی پیش بری و بعد یکیدو هفته سرت خیلی شلوغ بشه. ممکنه یه مدت با شوق تمرین کنی و بعد، چند روز حوصلهاش رو نداشته باشی. حتی ممکنه مدتی کلاً از مسیر فاصله بگیری و دوباره برگردی.
کمالگرایی این افتوخیزها رو خیلی راحت به «شکست» ترجمه میکنه:
«دیدی؟ نتونستی استمرار داشته باشی.»
در حالی که ادامه دادن یه مسیر لزوماً به این معنی نیست که از روز اول تا آخر، بدون وقفه و بینقص جلو بری. ممکنه یه جاهایی از مسیر عقب بیفتی، چند روز یا حتی چند هفته فاصله بگیری و بعد دوباره برگردی و از همون جایی که هستی ادامه بدی.
ضمن اینکه رها کردن یه مسیر در گذشته هم حکم قطعی دربارهٔ آیندهات نیست. شاید اون موقع هدفت برات روشن نبوده، مسیر مناسبی نداشتی، انتظارات زیادی از خودت داشتی یا تغییری توی زندگیت پیش اومده که برنامههات رو به هم ریخته.
پس شاید این بار لازم نباشه از خودت قول بگیری که «دیگه هیچوقت رهاش نمیکنم». شاید بهتر باشه یاد بگیری اگه یه جایی از مسیر فاصله گرفتی، دوباره برگردی.
چون در واقع مهارتی که مهمتر از «هیچوقت رها نکردنه»، یاد گرفتنِ برگشتنه.
غول پنجم: «هرچی تمرین میکنم، بازم حس میکنم کافی نیست.»

این یکی از اون غولهاییه که معمولاً وسط مسیر پیداش میشه.
شروع کردی، تمرین هم میکنی، شاید حتی نسبت به چند ماه قبل خیلی چیزها بهتر شده باشه؛ نفسهات کنترلشدهتره، بعضی نتها رو دقیقتر میخونی، راحتتر صدات رو پیدا میکنی یا بالاخره تونستی یه بخش از آهنگی رو که قبلاً برات سخت بود، درست اجرا کنی.
ولی ذهنت خیلی راحت همهٔ اینها رو کنار میزنه و میگه:
- «خب که چی؟ هنوز خیلی مونده.»
- «هنوز اونقدر خوب نیستی.»
- «فلانی رو ببین چقدر بهتر میخونه.»
- «این که پیشرفت حساب نمیشه.»
اینجا کمالگرایی یه بازی ناجوانمردانه راه میندازه: هر بار که یه قدم جلو میری، خط پایان رو چند قدم عقبتر میبره.
یعنی چیزی که سه ماه پیش برات موفقیت بزرگی بود، وقتی بهش میرسی دیگه توی چشمت ارزش خاصی نداره؛ چون ذهنت سریع میره سراغ چیز بعدیای که هنوز بلد نیستی.
در نتیجه ممکنه واقعاً پیشرفت کرده باشی، اما خودت حسش نکنی.
مشکل اینجاست که وقتی فقط فاصلهات با یه اجرای ایدهآل رو میبینی، کمکم مسیر تبدیل میشه به یه لیست بیپایان از چیزهایی که هنوز بلد نیستی. اونوقت حتی پیشرفت هم دیگه حال خوبی بهت نمیده.
در حالی که یادگیری آواز از همین تغییرهای کوچیک ساخته میشه؛ از اینکه امروز یه چیز رو کمی بهتر از دیروز انجام بدی، چیزی رو بشنوی که قبلاً متوجهش نمیشدی یا بالاخره کنترل بخشی از صدات رو به دست بیاری که تا چند وقت پیش برات سخت بود.
این به این معنی نیست که دیگه نباید دنبال بهتر شدن باشی. برعکس، میتونی هم از چیزی که تا اینجا ساختی لذت ببری و هم بدونی هنوز چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داری.
این دوتا با هم تناقض ندارن.
میتونی از پیشرفتت خوشحال باشی، بدون اینکه فکر کنی به آخر مسیر رسیدی.
پس شاید بهتره به جای اینکه فقط از خودت بپرسی:
«هنوز چقدر با چیزی که میخوام فاصله دارم؟»
یه سؤال دیگه هم کنارش بذاری:
«من نسبت به چند وقت پیش، چه چیزهایی رو بهتر انجام میدم؟»
گاهی دیدن پیشرفتهای کوچیکت، کمک میکنه دوباره به همون علاقهای وصل بشی که اول راه تو رو به سمت آواز کشوند.
غول ششم: «میترسم جلوی بقیه خوب نخونم»

ترس از اجرا جلوی بقیه، فقط مخصوص آواز نیست؛ توی نوازندگی، بازیگری، سخنرانی و خیلی از مهارتهای دیگه هم طبیعیه. بالاخره چیزی که توی خلوت خودت باهاش راحتی، وقتی چند تا نگاه قضاوتگر بهش اضافه میشه، ممکنه دیگه مثل قبل پیش نره.
ذهن کمالگرا هم دقیقاً همینجا شروع میکنه:
- «اگه صدات بلرزه چی؟»
- «اگه یه جا اشتباه بخونی و بقیه بفهمن چی؟»
- «اگه مسخرهات کنن چی؟»
- «اگه بعدش دیگه تو رو آدم توانمندی ندونن چی؟»
و خب، ترس از قضاوت شدن قابل فهمه. هیچکس دوست نداره چیزی که براش مهمه رو به بقیه نشون بده و بعد با تمسخر، بیمهری یا قضاوت روبهرو بشه.
اما کمالگرایی یه شرط سختگیرانه هم به ماجرا اضافه میکنه:
«فقط وقتی حق داری جلوی بقیه بخونی که مطمئن باشی اجرای خوبی داری.»
مشکل اینجاست که راحت خوندن جلوی بقیه هم خودش یه مهارته. ممکنه توی تمرین خوب بخونی، اما وقتی یکی روبهروت نشسته، صدات بلرزه، نفست به هم بریزه یا همون قسمتی که صد بار درست خوندی، یهدفعه خراب بشه.
این لزوماً به این معنی نیست که بلد نیستی خوب بخونی. دلیلش میتونه این باشه که هنوز به شرایط اجرا عادت نکردی. حتی آدمهای ماهر هم ممکنه تحت فشار، اجرایی داشته باشن که اون چیزی نباشه که از خودشون انتظار داشتن.
اما اینجا یه نکتهٔ مهمتر هم هست:
اصلاً قرار نیست هر کسی که آواز یاد میگیره، یه روز جلوی جمع اجرا داشته باشه.
شاید اصلاً دلت نخواد توی جمع بخونی، صدات رو ضبط کنی به اشتراک بذاری یا حتی جلوی اعضای خانوادهات اجرا داشته باشی. شاید تمام چیزی که از آواز میخوای اینه که آهنگهایی که دوست داری رو برای دل خودت بخونی، با صدات خلوت کنی و حال خودت رو بهتر کنی.
این هدف هیچچیزی از ارزش خوندنت کم نمیکنه.
اما اگه یه روز هم دلت خواست برای بقیه بخونی، لازم نیست بینقص بهنظر برسی، چند تا آهنگ رو از اول تا آخر اجرا کنی یا یه جمع بزرگ رو برای خوندن انتخاب کنی.
میتونی از یکیدو تا آدم امن شروع کنی؛ چند تیکهٔ کوچیک بخونی و کمکم ببینی حضور بقیه چه تأثیری روی اجرات میذاره.
و اگه اجرات خراب شد؟ خب، خراب شده.
نه معلوم شده که استعداد خوانندگی نداری، نه تمام تمرینهایی که تا اون روز کردی بیارزش شدن و نه یه اجرای بد میتونه دربارهٔ ارزش خودت حکم بده.
یه اجرا فقط یه اجراست؛ ممکنه خوب از آب دربیاد، ممکن هم هست یه جاهاییش خراب بشه. مثل خیلی از تجربههای دیگهٔ زندگی، گاهی خوب پیش میره و گاهی نه؛ و این کاملاً طبیعیه.
(توی مقالهٔ «چطور ترس از آواز خوندن جلوی دیگران رو کمتر کنیم؟» هم مفصلتر دربارهٔ راههای کنار اومدن با این ترس حرف زدیم.)
حالا وقتشه به خودت اجازهٔ خوندن بدی
اگه تا اینجا اومدی، احتمالاً دیدی که خیلی از چیزهایی که جلوی آواز خوندنت وایسادن، بیشتر از اینکه «واقعیت قطعی» باشن، ترسهاییان که ذهن کمالگرا بزرگشون کرده.
قرار هم نیست از فردا دیگه هیچکدوم از این فکرها سراغت نیاد. اما حالا هر بار که پیداشون میشه، میتونی واضحتر ببینیشون و نذاری همهٔ تصمیمها رو برات بگیرن.
اگه الان مسیر برات روشنتره و دلت میخواد این علاقه رو از توی ذهنت بیاری توی زندگی واقعی، میتونی همین الان قدم اول رو برداری.
مجموعهٔ آموزش صداسازی و خوانندگی خنیاگر میتونه کمکت کنه از همون اول با تمرینهای مشخص وارد مسیر بشی، صدات رو بهتر بشناسی و قدمبهقدم خوندنت رو بهتر کنی.
این مطلب رو به اشتراک بذار
